تبلیغات
وقتی حسین در صحنه هست...اگر در صحنه نیستی...هر کجا خواهی باش! چه ایستاده بر نماز! چه نشسته بر سفره شراب! شهیــــــــــد گلستانی رهرو شهدا

رهرو شهدا
در زمان غیبت به کسی منتظر می گویند که منتظر شهادت باشد..«شهید مهدی زین الدین»
قالب وبلاگ
بسم رب الشهدا والصدیقین

شاید خیلی از ما بچه هیئتی ها این جمله رو شنیدیم " امیری حسین و نعم الامیر "

اما هیچ فکر کردیم این جم
له رو کی گفته یا به قول خودمون گفتنی قضیه اش چی بوده؟؟

میگن ابوذر غفاری یه غلام سیاه داشت به نام "جون" که به امیرالمومنین علی علیه السلام می بخشنشون

بعد این غلام به امام حسن میرس
ه و بعد از شهادت امام حسن علیه السلام ایشون به خدمت آقا امام حسین در میان...

روز عاشوراء ایشون میاد از آقا اذن  ورود به میدان رزم رو بگیره اما هر چی اصرار می کنه آقا بهش اجازه نمیده

آقا بهشون می فرمایند که شما تا الان غلام من بودید از این به بعد آزادید تا اونجا که میتونید تا وقت هست از این منطقه دور بشید

"جون" این غلام پیر ابا عبدالله  تا این رو می شنوه اشک
چشم هاش رو میگیره رو می کنه به آقا میگه:

مولاجان چون من تنم سیاه و بدنم بوی بد میده اجازه حضور نمی دی بخدا تا خونم با خون شما آمیخته نشه از شما دست بر نمی دارم ؟؟

خلاصه آقا هم که شاه کرم  هستند "جون" رو در آغوش می گیرند بهشون اذن ورود به میدان رو میده...

و دعای قشنگی در حقشون میکنه...
 
رسم بر این بوده افرادی که وارد میدان رزم میشدند رجز خوانی کنند از اصل و نصبشون بگن از جنگ آوری هاشون

اصحاب آقا هم همه از
اصل و نصب بالایی برخوردار بودند  به جز جون که یه غلام سیاه ساده بود...

اما رجز خوانی این غلام سیاه از همه زیباتر بود خیلی زیبا تر از دیگر اصحاب

وقتی رفت میدان
ازش خواستند که خودش رو معرفی کنه جون هم معرفی کرد:

"امیری حسین و نعم الامیر"

به راستی چه اصل و نصبی بالاتر از این که غلام سیاه امام حسین علیه السلام باشی؟؟؟

راست گفت جون امیری حسین و نعم الامیر...

حسین مولای من است و چه خوب مولایی ا
یست حسین علیه السلام

کاش تو شناسنامه ما هم به جای نام و مشخصات بنویسند امیری حسین و نعم الامیر

شاید لحظه ای که "جون" به خونش غلطید هیچ وقت فکر نمی کرد آقا حتی بیادش باشه...

آخه به قول خودش پوست تنش سیاه بود بدنش بوی بد میداد "جون" غلام بود و حسین علیه السلام مولا

اما در همین حین دست مهربونی رو زیر سرش احساس کرد آقا سر خونین "جون" رو روی پای مبارکشون گذاشتند
 
و شروع به صحبت با "جون" کردند شاید در این لحظه هم ذکر لب "جون"فقط یک کلمه بود امیری حسین و نعم الامیر...

پ ن:

آقا جان حتی اگه اسم ما از ذهنتون هم بگذره برای ما کافیه آقا جان نه تنها جان خودم به فدای شما بلکه پدر و مادرم هم به فداتون...





طبقه بندی: شیران روز و عارفان شب،
[ سه شنبه 3 بهمن 1391 ] [ 11:55 ق.ظ ] [ گمنام ... ] [ دل نوشته ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

عشـــــــــــــــــق فقط یک کلام حسیــــــــــــــــــن علیه السلام

خوش به حال شهدا...
اون روز رو یادم نمی ره بار ها و بارها روی صفحه ی کاغذ نوشتم:
شهادت هنر مردان خداست ...این جمله رو انقدر نوشتم تا خسته شدم
هنوز هم وقتی کاغذی رو جلو خودم می بینم ناغافل شروع می کنم به نوشتن این جمله...شهادت هنر مردان خداست...شهدا حتی نفس کشیدنشون هم برای رضای خدا بود اما من...
رفقا دعام کنید که سخت محتاج به دعاتون هستم...
تصمیمم رو گرفتم می خوام رهرو باشم...
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

حسینیه شهدا
حسینیه شهدا
حسینیه شهدا
ایران رمان