تبلیغات
وقتی حسین در صحنه هست...اگر در صحنه نیستی...هر کجا خواهی باش! چه ایستاده بر نماز! چه نشسته بر سفره شراب! شهیــــــــــد گلستانی رهرو شهدا

رهرو شهدا
در زمان غیبت به کسی منتظر می گویند که منتظر شهادت باشد..«شهید مهدی زین الدین»
قالب وبلاگ

بسم رب الشهدا و الصدیقین

به خدا وقتی که اسماعیل پشت دوشکا می رفت و دشمن را از پای در می آورد

 ای کاش بودید و می دیدید...حتی خود عبد المالک

اون نامرد خبیث،در این درگیری توسط اسماعیل مورد اصابت قرار گرفته بود...

قسمتی از سخنرانی آقای گمرکی فرمانده اسماعیل

تو  گرماگرم نبرد چشمم به اسماعیل  افتاد.مثل شیر می جنگید.

با  شجاعت خاصی با تیربار گرینوف تیراندازی می کرد.

بعضی وقت ها می رفت پشت ماشین و با دوشکا تیراندازی می کرد.

خیلی از نیروهای عبدالمالک رو اسماعیل به درک واصل کرد.

واقعا ترس و خستگی برای اسماعیل مفهومی نداشت...

صدای تیرهایی که به ماشین می خورد توجه من رو به سمت دوشکا جلب کرد.

اسماعیل بی اعتنا به این همه تیر که به اطرافش می خورد مشغول تیراندازی با دوشکا بود...

واقعا سنگ تموم گذاشته بود.

از بالای همه ارتفاعات مرزی  به سمت دوشکای او شلیک می شد.

اسماعی جلوی هرگونه جابه جایی اشرار رو گرفته بود.

در ان شرایط بارش گلوله از طرف دشمن آنقدر زیاد بود که همه بچه ها سنگر گرفته بودند.

یک باره احساس کردم صدای دوشکا قطع شد!

حدس می زدم گلوله های اسماعیل تمام شود.پنج خشاب هفتادتایی بیشتر نداشت .

یک دفعه دیدم دوشکا را رها کرد و از پشت تویتای لندکروز پرید پایین...

اسماعیل غیر از فشنگ های گرینوف،پنج خشاب هفتاد تایی دوشکا را خالی کرده بود...

حسابی از اشرار تلفات گرفت.وقتی هم گلوله ها تمام شد از ماشین پرید پایین.

همان لحظه از بغل تیر به ران پایش خورد...یک تیر هم به ساق پایش خورده بود.

چند تا ترکش همه به پهلویش خورده بود...

جالب بود که اسماعیل با اون حال به ما روحیه می داد.

می گفت:با یاری خدا موفق می شیم...

همرزم شهید




طبقه بندی: شهید اسماعیل سریشی، شیران روز و عارفان شب،
[ جمعه 4 فروردین 1391 ] [ 12:44 ب.ظ ] [ گمنام ... ] [ دل نوشته ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

عشـــــــــــــــــق فقط یک کلام حسیــــــــــــــــــن علیه السلام

خوش به حال شهدا...
اون روز رو یادم نمی ره بار ها و بارها روی صفحه ی کاغذ نوشتم:
شهادت هنر مردان خداست ...این جمله رو انقدر نوشتم تا خسته شدم
هنوز هم وقتی کاغذی رو جلو خودم می بینم ناغافل شروع می کنم به نوشتن این جمله...شهادت هنر مردان خداست...شهدا حتی نفس کشیدنشون هم برای رضای خدا بود اما من...
رفقا دعام کنید که سخت محتاج به دعاتون هستم...
تصمیمم رو گرفتم می خوام رهرو باشم...
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

حسینیه شهدا
حسینیه شهدا
حسینیه شهدا
ایران رمان