|
رهرو شهدا در زمان غیبت به کسی منتظر می گویند که منتظر شهادت باشد..«شهید مهدی زین الدین»
|
بسم رب الشهدا و الصدیقین به من گفت:چند شب پیش خواب دیدم شهید کاظمی،حنیف و آذین پور می گویند ما هر جا می رویم سعید دنبال ما می آید... پس چرا نمی آیی به ما بپیوندی؟! و ایشان مدت کمی بعد از این قضیه به آرزوی خودش رسید...رفت پیش دوستاش... فرزند شهیــــــد
در جلسه معارفه ایشان به عنوان فرمانده لشگر 3 حمزه سیدالشهدا... بی پروا و با صراحت اعلام کرد که در اینجا و در این لباس شهید خواهد شد... و شهید هم شد... سردار زاهدی
این آخرین پستی بود که تو رهرو شهدا گذاشتم... از دوستانی که پیام می دادند و نتونستم جوابشون رو بدم معذرت می خوام راستش جواب نداشتم... شاید برگردم و باز بنویسم زمانی که برای سوالاتون جواب پیدا کنم...
طبقه بندی: شهید سعید قهاری سعید، بسم رب الشهدا و الصدیقین تو یادواره امسال برگه هایی رو با نام دل نوشته بین همه ی میهمانان شهدا پخش کردیم... قرار شد هر شخص حرف دلش رو به شهدا بگه... دیشب که صندوق رو باز کردیم یکیش عجیب به دلم آتیش زد... نامه یه پسر بچه یا دختر بچه بیمار به شهدا... دل نوشته دوستت دارم و از تو می خواهم که کمکم کنی تا در زندگی موّفق باشم،مادرم مرا زیاد به دکتر برد اما بازهم خوب نشدم.مادرم بخاطر این که من خوب نمی شم زیاد غصه می خوره،کمکم کن که خوب بشم و مادرم غصه نخورد... پایان این بچه چقدر روح بزرگی داره می گه کمکم کن خوب شم تا مادرم غصه نخوره... نمی گه خوب شم تا خودم درد و سختی بیماری رو نکشم... دیدن غم مادرش براش سنگین تر از درد بیماریه... رفقا بیاین برای شفای این مریض کوچیکمون که دلی به پاکی و وسعت دریا داره دعا کنیم... ![]() طبقه بندی: شیران روز و عارفان شب، بسم رب الشهدا و الصدیقین برای گوشی ام پیام آمد ، رفتم گوشی را برداشتم... اسم محمد روی گوشی بود. خوشحال شدم و سریع پیام را باز کردم که بخوانم... روز آخرش بود،نوشته بود: «در باغ شهادت باز ، باز است...» همسر شهیــــــــد محمد غفاری طبقه بندی: شهید محمد غفاری، بسم رب الشهدا و الصدیقین قبل از انقلاب رفت اسمش رو نوشت نیروی هوایی.در همه ی آزمون ها نمرات بالا آورده بود... یک روز توی کلاس توجیهی اتفاقی شنیده بود یکی از افسران مربی صحبت از مجاز بودن مشروبات الکلی در محیط کار می کند... آمد خانه و گفت:دیگه نمی رم نیروی هوایی! گفتم:چرا؟ گفت:کاری که از اولش با گناه شروع بشه،آخر و عاقبت نداره... به خاطر نمرات بالایی که آورده بود،چند بار از ارتش مکاتبه کردند تا برگرده سر کارش... ولی گفت نمی رم و آخرش هم نرفت... ![]() طبقه بندی: شهید مصیب مجیدی، بسم رب الشهدا و الصدیقین آمد پیش من و گفت«آقا مهدی به یک شرط می خواهم برم سپاه» گفتم:«شرط؟» گفت:«شرطم اینه که من را بفرستید جایی که سختیش زیاده!» مصاحبه اش هم با خودم بود ،توی مصاحبه خیلی اذیتش کردم... هی بهش می گفتم تو برای کار آمدی و آمدی اینجا که حقوق بگیری... اما او محکم روی حرفش ایستاده بود که حتما باید به جایی مامور شود که سختیش زیاد باشد! مصاحبه قبول شد و دو باره آمد پیشم که جور کنم برود نیرو ویژه! گفتم:« تو از کجا فهمیدی که اصلا نیروی ویژه ای هست؟» دیدم رفته است و تحقیق کرده است که این نیروها عملیات بیشتری دارد و تصمیم گرفته بود که برود نیرو ویژه... آخرش هم رفت،وشما بدانید که نیروی ویژه آخرش هم شهادت است... دوست شهید محمد غفاری طبقه بندی: شهید محمد غفاری، بسم رب الشهدا و الصدیقین چند خانم که بیشترشان بی حجاب بودند،ایستاده بودند و دیالمه به سوالاتشان جواب می داد... در تمام مدت سرش پایین بود... بعد از رفتن خانم ها رفتم جلو و پرسیدم: شما که به این خانم ها نگاه نمی کنید احساس نکنند شما خشک هستید و اثر سخنتان کم شود... گفت: به چهره آنها نگاه نمی کنم تا خدا به من نگاه کند... ![]() برچسب ها: شهید دیالمه، بسم رب الشهدا و الصدیقین
هشتمین یادوراه 72 شهید کوی فرهنگیان شهر همدان زمان سه شنبه شب همزمان با شب شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) بزرگداشت شهدای جاوید الاثر ![]() بسم رب الشهدا و الصدیقین پنل پشتی جلیقه ضد گلوله اش را برداشته بود... رفتم جلو و گفتم:« محمد! این چه کاریه کردی؟ خطرناکه ها!» نگاه کرد توی چشمهایم و گفت:«مگر زره امیر المومنین (ع) پشت داشت که ما برای جلیقه مان پشت بگذاریم...» همرزم شهیـــــــد محمد غفاری طبقه بندی: شهید محمد غفاری، بسم رب الشهدا و الصدیقین چیزی که خوشحالش می کرد اطاعت از ولایت بود... اینکه می دید آقا خوشحالند برایش بس بود. عاشق لبخند و رضایت آقا بود. پدر شهیــــــــد محمد غفاری طبقه بندی: شهید محمد غفاری، برچسب ها: ولی فقیه، بسم رب الشهدا و الصدیقین آرامشش زبانزد بود...خیلی بر اعمالش مسلط بود و کم حرف... به جا حرف می زد و اغلب مشغول ذکر گفتن بود... سوال که می پرسیدند،جواب می داد و دوباره ذکرهایش را از سر می گرفت... می گفت از فرصت ها خوب استفاده کنید... یک بار گروهی داشتم به جبهه می رفتیم... گفت:«بیایید با هم سوره صف را حفظ کنیم.» به مقصد که رسیدیم همه آن سوره را حفظ کرده بودیم... دوست و همرزم شهید حسن ترک طبقه بندی: شهید حسن ترک، بسم رب الشهدا و الصدیقین از مدرسه راهنمایی که زدیم بیرون... کیف و کتاب رو انداختیم یه طرف و افتادیم توی باغچه مشدی، سبزی فروش محل. علی آقا که سال ها شاگردی مشدی رو کرده بود... دور از چشم مشدی رفت سروقت تربچه ها و یه دسته از خاک کشید بیرون و با گوشه شلوارش پاک کرد و نصفش رو داد به من و هر دو نشستیم و شروع کردیم به خوردن...
یه باره گفت: «سعید!» اولش فکر کردم ترکشی، چیزی بهش خورده این جوری گفت سعید. گفت: «یادته قبل از انقلاب، شش سال پیش، از مدرسه رفتیم باغچه مشدی؟» گفتم: «آره، آره، چطور مگه؟» گفت: «همین الان برو همدان، اون پیرمرد رو پیدا کن و حلالیت بخواه یا پول تربچه ها رو بده.» به هزار و یک بدبختی، مشدی رو پیدا کردم. پشتش کمانی و نصف شده بود. قصه ی خوردن تربچه ها از باغچه رو که گفتم خندید و گفت: «خوشِ حلالتان!»
طبقه بندی: شهید علی چیت سازیان، بسم رب الشهدا و الصدیقین شهید سید محمود اسدی در تاریخ ۱۳جمادی الاول« سال1349هجری شمسی» در شب شهادت بی بی دو عالم حضرت فاطمه سلام الله علیها در ایام فاطمیه دهه اول دیده به جهان گشود... و هم چنین در ۱۳جمادی الاول «سال 1365هجری شمسی» و باز در در ایام فاطمیه دهه اول در عملیات كربلای ۵ در منطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل گردید... همرزمان شهید پس از پیدا كردن پیكر بی جان سید محمود مشاهده كردند كه آن شهید از ناحیه پهلو مورد اصابت گلوله قرار گرفته... و هم چنین صورت شهید كبود گردیده .... در واقع آن شهید جلوه ای از مادرشان حضرت فاطمه سلام الله علیه ها به خود گرفته بود... عكسی از شهید باصورتی كبود... كه گواهی از چهره نیلی مادرش حضرت زهرا سلام الله دارد...
منبع:باب الحرم طبقه بندی: شیران روز و عارفان شب، بسم رب الشهدا و الصدیقین اسیر عراقی را نشانده بودند پشت تویوتا... هم مجروح بود و هم از سرما مثل بید می لرزید... چشمِ علی که به او افتاد، سنگر و کار و بچه را ول کرد، رفت سروقت او... اورکت نو و تازه ای را که به عنوان جیره لباس سالانه از تدارکات گرفته بود رو از تن کند و پوشاند تن اسیر عراقی... ما هم مثل اون اسیر از این حرکت علی آقا گرم شدیم! طبقه بندی: شهید علی چیت سازیان، بسم رب الشهدا و الصدیقین جبهه که آمد ، گفتند بچه است ، بهتره امدادگر بشه... هر کس می افتاد ، داد می زد : امدادگر ... امدادگر اگر هم خودش نمی توانست ، دیگرانی که اطرافش بودند ، داد می زدند: امدادگر... امدادگر... خمپاره منفجر شد... اینبار همین بچه ی امدادگر افتاد رزمنده ها نمی دانستند چه کسی رو صدا بزنن ولی خودش گفت: یا زهرا... یا زهرا...
بسم رب الشهدا و الصدیقین خیلی دوستش داشتم.همه ی اهل خانه دوستش داشتند... همه از قول من به او می گفتند:«داداش حسن...» هر وقت که به جبهه می رفت از زیر قرآن ردش می کردم و می نشستم براش دعا می خواندم... از خدا می خواستم بچه ام را سالم نگاه داره. یک بار که به مرخصی آمد گفتم:«حسن جان...شب و روزم شده دعا کردن برای سلامتیت.» لبخند زد.مثل همیشه ملیح و نمکین... سرش را پایین انداخت و گفت: «پس مامان جان همه اش زیر سر شماست... چند بار می خواستم شهید بشم اما نشدم.خیلی عجیب بود... سرش را که بالا گرفت،چشم هایش نمناک بود صداش می لرزید...» گفت:«مامان جان از این پسرت بگذر... دعا کن شهید شم...تو راضی بشی برگه عبورم را میدن... دعا کن به آرزوم برسم...» داشت به من التماس می کرد.بغض کردم... فهمید ناراحت شدم،خواست از دلم در بیاره...نگاه کرد توی چشمهام و با خنده گفت: «اگر زحمتی نیست،دعا کن اسیر نشم...» دیگر برای سلامتیش دعا نکردم... انگار از ته دل راضی شده بودم.راضی به رضای خدا... پسرم بود،جگر گوشه ام پاره ی تنم،اما هر وقت می خواستم دعاش کنم یاد لحن صداش می افتادم و تصویر چشم های نمناکش می نشست توی خانه ی چشم هام... آن وقت زیر لب می گفتم:«خدایا بچه ام به اسارت عراقی ها در نیاید...» مادر شهید حسن ترک
شهید حسن ترک نفر سمت چپ منبع:کتاب آن روز سه شنبه بود طبقه بندی: شهید حسن ترک، |
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |