تبلیغات
وقتی حسین در صحنه هست...اگر در صحنه نیستی...هر کجا خواهی باش! چه ایستاده بر نماز! چه نشسته بر سفره شراب! شهیــــــــــد گلستانی رهرو شهدا

رهرو شهدا
در زمان غیبت به کسی منتظر می گویند که منتظر شهادت باشد..«شهید مهدی زین الدین»
قالب وبلاگ

بسم رب الشهدا والصدیقین

سردار شهید حسن ترک:

به هنگام طلوع و غروب خورشید که آسمان رنگ خون می گیرد به یاد شهدا باشید…



شهید ترک



طبقه بندی: شهید حسن ترک،
[ یکشنبه 5 مرداد 1393 ] [ 12:55 ب.ظ ] [ گمنام ... ] [ دل نوشته ]
بسم رب الشهدا و الصدیقین

رضا سگه ... یه لات بود تو مشهد ... هم سگ خرید و فروش می کرد و هم دعواهاش از نوع ... بود ...
یه روز داشت میرفت سمت کوه سنگی برای دعوا و غذا خوردن ... دید یه ماشین

داره تعقیبش می کنه ... آرم ماشین : " ستاد جنگهای نا منظم" راننده، شهید چمران ...
شهید چمران از ماشین پیاده شد و دست اونو گرفت : " فکر کردی خیلی مردی ؟! "
- بروبچه ها اینجور میگن !!
- اگه مردی بیا بریم جبهه ..................
به غیرتش بر خورد ... راضی شد .... بردش جبهه ......

***
شهید چمران تو اتاق نشسته بود ... یه دفعه دید که صدای دعوا میاد ! ... با دست بند، رضارو آوردن تو اتاق ... رضارو انداختنش رو زمین
.... : " این کیه آوردید جبهه ؟! ....... "

رضا شروع کرد به فحش دادن ...چه فحشای رکیکی... اما چمران مشغول نوشتن بود.........
دید که شهید چمران توجه نمیکنه .... یه دفه داد زد : " کچل با توام ...!!!! "

یکدفعه شهید چمران با مهربانی سرش رو بالا آورد : " بله عزیزم ! چی شده عزیزم ؟ چیه آقا رضا ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ "

قضیه این بود.... آقا رضا داشت میرفت بیرون .... بره سیگار بگیره و برگرده ... با دژبان دعواش شده بود ....
شهید چمران : " آقا رضا چی میکشی ؟!! .... برید براش بخرید و بیارید ...! "

شهید چمران و آقا رضا ... تنها تو سنگر ...

آقا رضا : میشه یه دو تا فحش بهم بدی ؟! کشیده ای، چیزی !!
شهید چمران : چرا ؟!
آقا رضا : من یه عمر به هرکی بدی کردم، بهم بدی کرده ... تا حالا نشده بود به کسی فحش بدم و اینطور برخورد کنه ...
شهید چمران : اشتباه فکر می کنی ...! یکی اون بالاست، هر چی بهش بدی می کنم، نه تنها بدی نمیکنه، بلکه با خوبی بهم جواب میده ... هی آبرو بهم میده ... تو هم یکیو داشتی که هی بهش بدی میکردی بهت خوبی می کرده ...! گفتم بذار یه بار یکی بهم فحش بده بگم بله عزیزم ... یکم مثل اون شم ...!

آقا رضا جا خورد .......... تلنگر خورد به شحصیت معنویش.......... رفت تو سنگر نشست ...آدمی که مغرور بود و زیر باز کسی نمیرفت زار زار گریه می کرد ...عجب! یکی بوده هرچی بدی کردم بهم خوبی کرده؟

اذان شد ..... آقا رضا اولین نماز عمرش بود .............. رفت وضو گرفت ... سر نماز ، موقع قنوت صدای گریش بلند بود .......

وسط نماز، صدای سوت خمپاره اومد ...... صدای افتادن یکی روی زمین شنیده شد ...

آقا رضا رو خدا واسه خودش جدا کرد .... فقط چند لحظه بعد از توبه کردنش ....

توبه واقعی و یه نماز واقعی ...........






طبقه بندی: شیران روز و عارفان شب،
برچسب ها: شهید چمران، دم مسیحایی شهدا،
[ سه شنبه 13 اسفند 1392 ] [ 12:05 ب.ظ ] [ گمنام ... ] [ دل نوشته ]
بسم رب الشهدا والصدیقین

شاید خیلی از ما بچه هیئتی ها این جمله رو شنیدیم " امیری حسین و نعم الامیر "

اما هیچ فکر کردیم این جم
له رو کی گفته یا به قول خودمون گفتنی قضیه اش چی بوده؟؟

میگن ابوذر غفاری یه غلام سیاه داشت به نام "جون" که به امیرالمومنین علی علیه السلام می بخشنشون

بعد این غلام به امام حسن میرس
ه و بعد از شهادت امام حسن علیه السلام ایشون به خدمت آقا امام حسین در میان...

روز عاشوراء ایشون میاد از آقا اذن  ورود به میدان رزم رو بگیره اما هر چی اصرار می کنه آقا بهش اجازه نمیده

آقا بهشون می فرمایند که شما تا الان غلام من بودید از این به بعد آزادید تا اونجا که میتونید تا وقت هست از این منطقه دور بشید

"جون" این غلام پیر ابا عبدالله  تا این رو می شنوه اشک
چشم هاش رو میگیره رو می کنه به آقا میگه:

مولاجان چون من تنم سیاه و بدنم بوی بد میده اجازه حضور نمی دی بخدا تا خونم با خون شما آمیخته نشه از شما دست بر نمی دارم ؟؟

خلاصه آقا هم که شاه کرم  هستند "جون" رو در آغوش می گیرند بهشون اذن ورود به میدان رو میده...

و دعای قشنگی در حقشون میکنه...
 
رسم بر این بوده افرادی که وارد میدان رزم میشدند رجز خوانی کنند از اصل و نصبشون بگن از جنگ آوری هاشون

اصحاب آقا هم همه از
اصل و نصب بالایی برخوردار بودند  به جز جون که یه غلام سیاه ساده بود...

اما رجز خوانی این غلام سیاه از همه زیباتر بود خیلی زیبا تر از دیگر اصحاب

وقتی رفت میدان
ازش خواستند که خودش رو معرفی کنه جون هم معرفی کرد:

"امیری حسین و نعم الامیر"

به راستی چه اصل و نصبی بالاتر از این که غلام سیاه امام حسین علیه السلام باشی؟؟؟

راست گفت جون امیری حسین و نعم الامیر...

حسین مولای من است و چه خوب مولایی ا
یست حسین علیه السلام

کاش تو شناسنامه ما هم به جای نام و مشخصات بنویسند امیری حسین و نعم الامیر

شاید لحظه ای که "جون" به خونش غلطید هیچ وقت فکر نمی کرد آقا حتی بیادش باشه...

آخه به قول خودش پوست تنش سیاه بود بدنش بوی بد میداد "جون" غلام بود و حسین علیه السلام مولا

اما در همین حین دست مهربونی رو زیر سرش احساس کرد آقا سر خونین "جون" رو روی پای مبارکشون گذاشتند
 
و شروع به صحبت با "جون" کردند شاید در این لحظه هم ذکر لب "جون"فقط یک کلمه بود امیری حسین و نعم الامیر...

پ ن:

آقا جان حتی اگه اسم ما از ذهنتون هم بگذره برای ما کافیه آقا جان نه تنها جان خودم به فدای شما بلکه پدر و مادرم هم به فداتون...





طبقه بندی: شیران روز و عارفان شب،
[ سه شنبه 3 بهمن 1391 ] [ 11:55 ق.ظ ] [ گمنام ... ] [ دل نوشته ]
بسم رب الشهدا و الصدیقین
آتش دوشکا بر سرمان می بارید.

محمود ابراهیمی تیربار را برداشت و رفت به طرف تانک هایی که داشتند به طرف ما می آمدند.

رفت  تا آتش دوشکا را خاموش کند،گلوله دوشکا سینه اش رو شکافت...

افتاد وسط ما و تانک های دشمن.

چرخ های سرد و سنگین تانک جلو می آمد.

رسید به محمود.می خواست از رویش رد شود.

ما که هیچ کاری از دستمان بر نمی آمد،فقط چشمان مان رو بستیم...

در وصیت نامه اش نوشته بود:خدایا مرا از ناحیه سر چون علی(ع)

 از گردن چون حسین(ع) و از پهلو چون زهرا(س) به شهادت برسان...


خاطره ای از شهید محمود ابراهیمی



طبقه بندی: شیران روز و عارفان شب،
[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 04:13 ب.ظ ] [ گمنام ... ] [ دل نوشته ]
بسم رب الشهدا و الصدیقین

 از وبگردی های وبلاگ رهرو شهدا

 فرزند شهیدی از جشن تولد پسر شهید احمدی روشن می گوید...

با خواندن این مطالب باز هم هوای دلمان  ابری شد... راستی به کجا می رویم؟!!


نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 18:17  توسط یك فرزند شهید

امروز تولد امیر حسین پسر شهید احمدی روشن بود.

بچه های صنعتی شریف براش جشن تولد گرفتند و سعی کردند دور وبرش را بگیرند. تلویزیون هم نشانش داد.

 بهش یک کادوی بزرگ هم دادند. روی کیک هم عکسش را چاپ کرده بودند.

اما چشمهای براق و تیله ای امیر حسین با بغض چیزی را فریاد می زد:

هیچ چیز برایش تا آخر عمر محبت پدر نمی شود.

من وقتی تماشا می کردم بغضم ترکید و اشکم قلطید.

چند سال دیگر که مشکلات هسته ای کشور حل شود و به خواسته هایمان برسیم

امیر حسین و آرمیتا هم می شوند مثل هزاران فرزند شهید دیگر که وقتی جنگ تمام شد همه چیز تمام شد. رفتارها زننده شد.

دلهای فرزندان خون شد. شدیم چوب دوسر طلای مملکت که هم از مردم لگد بخوریم و هم .....



[ یکشنبه 10 دی 1391 ] [ 03:51 ب.ظ ] [ گمنام ... ] [ دل نوشته ]

بسم رب الشهدا و الصدیقین

گرماگرم تک و پاتک،اون جا که از زمین و آسمون آتیش می ریخت،ایستاد نماز…

کسی باور نمی کرد جایی که عراقی ها داشتند با تانک می چسبیدند به خاکریز ما،

یکی پیدا بشه و نماز اول وقت بخونه…


 aliagha

پ ن:

هر وقت قلم و کاغذ به دست می گیرم نا خودآگاه شروع می کنم به نوشتن

شهادت هنر مردان خداست،شهادت هنر مردان خداست،شهادت هنر مردان خداست و ...

وقتی خاطرات علی آقا را می خواندم نا خودآگاه این جمله را باخود زمزمه می کردم؛

شهادت هنر علی آقا چیت سازیان همان فرمانده خاکی و بنده مخلص خداست...

به امید شفاعت




طبقه بندی: شهید علی چیت سازیان،
[ دوشنبه 4 دی 1391 ] [ 12:12 ق.ظ ] [ گمنام ... ] [ دل نوشته ]

بسم رب الشهدا و الصدقین

رفتیم توی کمپ اسرای عراقی.

توی آن همه،یک اسیر ناراحت و درهم،کز کرده بود یه گوشه.

علی آقا رفت سروقت او.دستی روی سر او کشید.

عراقی سفره دلش رو باز کرد که:

«یه انگشتری یادگاری از خانواده ام داشتم،یه رزمنده ایرانی به زور اون رو از دستم در آورد!»

علی آقا،این رو که شنید انگشتر خودش رو درآورد و کرد توی انگشت اسیر عراقی.

یه تسبیح هم بهش هدیه کرد و یه کمپوت گیلاس براش باز کرد.

اسیر عراقی زیر و رو شده بود.


منبع:کتاب دلیل




طبقه بندی: شهید علی چیت سازیان،
[ جمعه 24 آذر 1391 ] [ 12:10 ب.ظ ] [ گمنام ... ] [ دل نوشته ]
بسم رب الشهدا و الصدیقین
از عملیات والفجر پنج بر می گشتیم.

همه می دانستند که سنت علی و بچه ها دیدار با خانواده شهدای عملیات است

قبل از دیدن خانواده خودشان...

گفت:اول دیدار با خانواده ی شهدایی که متاهل بودند.

رفتیم ملایر،منزل شهید احمدی پور...

به محض اینکه رسیدیم،قنداقه فرزند شهید احمدی پور را آوردند...

علی آرام صورتش را گذاشت روی قنداقه،دم گوش دختر شهید نجوا کرد

آرام و بی صدا یک باره بغضش ترکید.

صورتش را از پارچه سفید قنداقه جدا کرد...

پارچه سفید خیس شده بود...




طبقه بندی: شهید علی چیت سازیان،
[ چهارشنبه 8 آذر 1391 ] [ 03:22 ب.ظ ] [ گمنام ... ] [ دلنوشته ]
بسم رب الشهدا و الصدیقین

تقدیم به مادر شهید حسن ترک

جهت شادی روح مطهر امام و شهدا مخصوصا شهید حسن ترک صلوات




برای مشاهده در سایز و کیفیت اصلی اینجا کلیک کنید





طبقه بندی: شهید حسن ترک،
[ چهارشنبه 26 مهر 1391 ] [ 11:48 ب.ظ ] [ گمنام ... ] [ دلنوشته ]

بسم رب الشهدا و الصدیقین

بچه ها بعد از نماز می نشستند پای تفسیر سوره ی و العادیات محمود شهبازی...

بعدش هم ذکر مصیبت و سینه زنی تا 12 شب...کی به فکر شام بود...

12 شب هم به زور تعطیل می کردند،چون فرداش شناسایی بود و آموزش...

کار به جایی رسید که حاج همت دستور داد در حسینیه رو ساعت 10 شب به بعد،ببندند...

ساعت 10 شب به بعد بیابون پر از فانوس می شد...


                                               

 




طبقه بندی: شیران روز و عارفان شب،
برچسب ها: شهید محمود شهبازی،
[ سه شنبه 18 مهر 1391 ] [ 11:26 ب.ظ ] [ گمنام ... ] [ دل نوشته ]
بسم رب الشهدا و الصدیقین

در 13 رجب 1343 روز ولادت امام علی علیه السلام به دنیا آمد به همین دلیل او را علی نامیدند...

هجده سال بیشتر نداشت که شد مربی آموزش های نظامی از همه جورش تاکتیک،رزمی،اطلاعات عملیات و... از همه جورش


قصه شیرین کاری و جسارت علی در آتش زدن نخلستان های حاشیه شهر مندلی رسیده بود به حاج همت.


ازم پرسید: «اون که می گن

رفته توی شهر مندلی و عکس امام رو زده در و دیوار شهر کیه؟»

گفتم: «یه فرمانده گروهان از گردان کمیل به اسم علی چیت ساز.»

گفت: «براش توی تیپ 27 یه کار دارم.»

گفتم: «حتماً می دونی که همدان قراره یه تیپ مستقل داشته باشه

علی رو برا مسئوولیت اطلاعات عملیات اون تیپ انتخاب کردم.» همین هم شد.

علی، جوان نوزده ساله شد فرمانده اطلاعات عملیات تیپ انصارالحسین!

شاید از جوونهای امروزی کمتر کسی نام شهید حسین فلاح رو حتی تو شهر خودش همدان شنیده باشه...

حسین فلاح گنده لات معروف شهر همدان میگن

وقتی اسمش بین جمع می اومد حتی مدعی هاش هم تنشون بلرزه در می اومد...

علی چیت ساز آمده بود شهر. هوای گودِ زورخانه را کرد. شد میاندار.

 با ضرب آهنگ پا و دست او همه میل گرفتند.

یکی از اون جماعت که وصف علی را شنیده بود اما تا آن روز ندیده بودش

 پا پیش گذاشت:

- می خوام بیام جبهه.

- قدمت رو چشم، چه کاری بلدی؟

سرش را پایین انداخت.

 آن روز علی نفهمید که این جوان سینه ستبر همان لوطی بامرام «حسین فلاح» است

که آوازه اش در جنوب شهر پر شده.

علی دوباره پرسید: «چه کاری بلدی؟»

باز سرش را پایین انداخت. علی هم سکوت کرد.

هر جا کار گره می خورد و یه مایه جسارت بیشتر می طلبید، علی اونو می فرستاد.

 تو مجنون مجروح شد اما خم به ابرو نیاورد.

شبِ عملیات کربلای چهار، شد سر ستونِ غواص هایی که باید خط ام الرصاص را می شکستند.

یکی از همرزمان حسین آقا تعریف می کرد از دور یه شخصی رو دیدیم که با صورت به زمین خورد بدون اینکه دستهاش رو حائل کنه...

فکر کردیم فشارش افتاده از حال رفته...

وقتی رفتیم جلو صدای هق هق گریه برامون آشا بود خود حسین فلاح بود  کارش برامون عجیب بود...

گفتیم حسین آقا چی شده؟ حسین آقا که چشمهاش حسابی بارونی شده بود گفت:

می خواستم ببینیم لحظه ای که اربابم آقا ابوالفضل با صورت به زمین خورد چه حسی داشت

اینا رو می گفت و زار می زد شده بود روضه مجسم...

تو عملیات کربلای چهار شده بود سر ستون گردان غواص حسابی از دشمن تلافات گرفته بود

دوشکا دشمن بچه ها رو هدف گرفته  بود حسین آقا بلند شد تا خاموشش کنه

تیر دوشکا سینه اش رو درید میگن بین زمین و هوا فقط صدای یازهراش رو شنیدیم...

ناگفته ها زیاده ولی به همین اکتفا می کنم شهید حسین فلاح تنها یکی از صد ها شاگرد مکتب اخلاق علی آقا بود...

به گفته همرزمان شهید بعد از شهادت معاونش شهید مصیب مجیدی بشدت بی تاب دوستان سفر کرده شده بود...

دعاها و مناجات علی آقا شده بود روضه بچه های واحد اطلاعات عملیات کمتر شوخی می کرد و دائم از شهادت می گفت...

همسرش تعریف می کرد...

با صدای هق هق گریه اش از خواب پریدم.

بعد از نماز شب، سر به سجده گذاشته بود و زار زار می گریست.

نماز شب او و گریه شبانه اش برایم تازگی نداشت، اما صدای گریه بلند او نه!

بدون هیچ سؤالی، وقتی حضور من را حس کرد گفت:

«شرمنده ام. از روی فرزندان شهدا شرمنده ام.

 از پدران پیر و مادران قد خمیده شهدای واحد خجالت می کشم.

بعد از هشت سال جنگ از خودم هم شرمنده ام!»

گفتم: «حتماً خواست خداست. ما باید تسلیم رضای او باشیم.»

خواستم به او آرامش بدهم، ولی به دلم برات شد که دیگر نمی آید.

همه جا و همه جا از شهادت می گفت این اواخر دوستان رو دور هم جمع کرده بود و به هر کدوم هدیه ای میداد...

همراه شهید علی چیت سازیان،حین رفتن به ماموریت و گشت شناسایی،از منطقه ای می گذشتیم

 که اون گفت،شما هم آن چه را که من احساس می کنم،احساس می کنید؟

گفتیم چه چیز را؟گفت،از این مکان،عجب بوی خوشی می آید؟

نفهمیدم که او چه گفت.در راه برگشت،هنگامی که به همان جا رسیدیم...

شهید چیت سازیان از ما جدا شد و به خیل شهیدان پیوست.

جایی خوندم همه مردم از دنیا ناکام میرند اما به نظر من شهدا تنها دسته ای هستند که کامروا از دنیا میرند...

دعا کنید دعا کنید خدا ناخالصی های ما رو هم بگیره اونوقت که خالص شدیم با شهادت در راهش ما رو هم کامروا کنه...

به یاد جبهه ها

شهادت شهادت همه ی آرزومه آبرومه...

این عکس تقدیم به همه دوست داران شهید چیت سازیان

صلوات جهت شادی روح مطهر امام و شهدا مخصوصا شهید چیت سازیان فراموش نشه...





طبقه بندی: شهید علی چیت سازیان،
[ سه شنبه 11 مهر 1391 ] [ 09:49 ق.ظ ] [ گمنام ... ] [ دلنوشته ]
بسم رب الشهدا و الصدیقین

تقدیم به همه دوست داران شهید حسن ترک

صلوات جهت شادی روح مطهر امام و شهدا بخصوص شهید حسن ترک فراموش نشه...



جهت مشاهده در سایز و کیفیت اصلی اینجا کلیک کنید



طبقه بندی: شهید حسن ترک،
[ چهارشنبه 5 مهر 1391 ] [ 03:20 ب.ظ ] [ گمنام ... ] [ دلنوشته ]
بسم رب الشهدا و الصدیقین

یکی از بچه ها عادت داشت هر حرفی رو چند بار تکرار می کرد...

یک روز سر سفره بهش گفت:داداش من برادر من! یه بار میگی همه متوجه می شن،

چرا انقدر حرفات رو تکرار می کنی!؟

ولی او گوشش بدهکار نبود و همچنان...

دید گوشش بدهکار نیست،دستش رو گرفت و برد پشت چادر.

شوخی شوخی یه مشت و مال حسابی بهش داد...

از اون به بعد هر وقت می خواست حرفهاش رو تکرار کنه،

آقا مصیب زیر چشمی بهش نگاه می کرد و می گفت:

دوباره می برمت پشت چادر ها...

بچه ها می زدند زیر خنده.با همین روش ترکش داد...





طبقه بندی: شهید مصیب مجیدی، شهدا نشاط و شوخ طبعی،
[ جمعه 10 شهریور 1391 ] [ 11:42 ب.ظ ] [ گمنام ... ] [ دل نوشته ]
بسم رب الشهدا و الصدیقین

هر چی اصرار کردیم شما هم چیزی بگو...

می گفت:من که سخنرانی بلد نیستم...

وقتی دید بچه ها دست بردار نیستند،

سرش رو انداخت پایین و گفت:

«سعی کنید زیاد آرزو نکنید،چون مرگ به آرزوهای شما می خندد...

نکند یه وقت آرزو کنید فقط مال دنیا برای خودتان داشته باشید...

تلاش اصلی خود را بگذارید برای آخرت...

زمان ما مثل زمان امام حسین(ع) است...

روز روز عمل است و هر کس سری دارد،باید هدیه کند،دستی دارد باید هدیه کند...

می گفت و گریه می کرد...»

بچه ها هم سرشان پایین بود و با حرف های او اشک می ریختند...



شهید مصیب مجیدی نفر سمت راست



طبقه بندی: شهید مصیب مجیدی،
[ چهارشنبه 1 شهریور 1391 ] [ 02:04 ب.ظ ] [ گمنام ... ] [ دل نوشته ]

بسم رب الشهدا و الصدیقین

مردم قدر حکومت علی را بدانید...

مردم به خدا اگر قدر حکومت علی را ندانید...

معاویه ها بر ما حاکم خواهند شد...

شهید حسین نباتی




طبقه بندی: وصیت نامه شهدا،
[ شنبه 31 تیر 1391 ] [ 02:36 ب.ظ ] [ گمنام ... ] [ دل نوشته ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 10 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

عشـــــــــــــــــق فقط یک کلام حسیــــــــــــــــــن علیه السلام

خوش به حال شهدا...
اون روز رو یادم نمی ره بار ها و بارها روی صفحه ی کاغذ نوشتم:
شهادت هنر مردان خداست ...این جمله رو انقدر نوشتم تا خسته شدم
هنوز هم وقتی کاغذی رو جلو خودم می بینم ناغافل شروع می کنم به نوشتن این جمله...شهادت هنر مردان خداست...شهدا حتی نفس کشیدنشون هم برای رضای خدا بود اما من...
رفقا دعام کنید که سخت محتاج به دعاتون هستم...
تصمیمم رو گرفتم می خوام رهرو باشم...
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

حسینیه شهدا
حسینیه شهدا
حسینیه شهدا
ایران رمان